کار می‌کنم تا نان حلال در بیاورم

گشت و گذاری در انجمن حمایت از کودکان کار
کار می‌کنم تا نان حلال در بیاورم

خبرگزاری فارس: پدرش فوت کرده و خرج مادر و برادر کوچکش را می‌دهد از 7 صبح تا 12 شب سر چهارراه بیسکویت می‌فروشد تا نان حلال دربیاورد.می‌خواهد پول جمع کند برود زیارت امام رضا و دعا کند برای بهبودی مادرش که «گواتر» دارد.

کوچه پس کوچه های مولوی ، اینجا همان جایی است که به دنبالش می گردیم ، اینجا بوی عشق را در ذهن پر می‌کند ، اینجاست لحظه‌ای که گریه‌ و خنده در هم می‌آمیزد، اینجا کودکانش رنگارنگ هستند ، اینجا چشمان کودک «قند شکن» شیرینی نگاهش را به تو هدیه می کند، اینجا کودک سبزی فروش دعای سبز برای تو می‌کند، اینجا به دنبال چیزی نگرد، اینجا هرچه هست فقط عشق و ایثارست و بس ، اینجا آسمانش رنگین کمانی از غصه و شادیست، اینجا کجاست که دلها در آن جا می‌مانند، اینجا 500 گل در یک گلدان رشد می‌کنند، اینجا گلهایی هستند که تو را به خدا نزدیک می کنند، اینجا شهر خورشید است، اینجا نور رنگ دیگری دارد، اینجا باغبانهایش همه جوان هستند ، اینجا انجمن حمایت از کودکان کاراست. 

پشت دیوارهای دروازه‌غار ،‌پشت بازارهای ملون پارچه‌‌، پشت آن همه پارچه‌های اطلسی ،‌ چه کسی تصور می کرد شهر خورشیدی وجود داشته باشد؟ پنهان از چشمهای تیزبینمان ،‌ پنهان از ادعاهای بی سرانجام، چه کسی تصور می کرد همه کودکی کودکان از غصه هایشان خاطره شده است. 
تابلوی کهنه و رنگ و رو رفته انجمن صدایم زد ،‌نگاهش کردم ، به داخل کوچه راهنمائیم کرد ،‌کوچه‌ باریک بود ،‌ در انتهای کوچه در قدیمی بود. وارد شدم ، خانم جوانی نظرم را جلب کرد ، نگاهم در نگاهش افتاد ،به سمت او حرکت کردم خودم را معرفی کردم او نیز همین طور و اینجا آغاز آشنائیم با «یاسمن برادر» بود. 
"یاسمن برادر " 24 ساله مسئول روانشناسی "انجمن حمایت از کودکان کار "در حالیکه به حلقه ازدواج خود نگاه می‌کرد به سالهای 79- 80 برمی‌گردد و در رابطه با گذشته و تاریخچه شروع این طرح توضیح می‌دهد: اولین حرکت در سال 79 از سوی انجمن حمایت از حقوق کودکان بی سرپرست انجام شد ، اما هر چه دامنه فعالیتها گسترش پیدا می‌کرد نیازهای آموزشی بیشتر نمایان می‌شد اولین باری که تصمیم گرفتیم برای بچه‌ها کلاس درسی برپاکنیم، قرار شد تنها یک روز در هفته ،‌ فقط جمعه‌ها باشد.این بود که رفته رفته جای خالی آموزش را برای بچه‌ها احساس کردیم و اینجا نقطه شروع انجمن حمایت از کودکان کار بود. 
یاسمن با اینکه تنها 24 سال دارد اما از سال 80 به صورت داوطلبانه همکاری خود را با انجمن آغاز کرده است. آغازی که همراه با پذیرش دنیایی از سختی و مشکلات است. 
در میان همهمه و فریادهای بچه‌های کار، فراموش نمی شود لحظه‌ای که از کمکهای مردمی می گوید و صدایش همچون نغمه‌ای آسمانی در فضای اتاق قدیمی می پیچد. 
مسئول روانشناسی انجمن با جمله‌ " این بچه‌ها مجبور هستند کار کنند! " صحبتهایش را ادامه می دهد و می‌گوید: طبق قانون ایران، کار برای بچه‌های زیر 15 سال ممنوع است اما شاهد هستیم بچه‌هایی که به دلیل مشکلات مالی و خانوادگی مجبور هستند کار کنند و نمی‌توانند درس بخوانند. ضمن اینکه به دلیل نحوه زندگی،این بچه‌ها دچار آسیب‌های اجتماعی شدید می شوند. 
بچه های کار ؛بچه هایی هستند که حتی اگر شرایط کار در بیرون برایشان فراهم نباشد در خانه با قند شکستن ،‌ سبزی پاک کردن ،‌ بسته بندی جوراب و دیگر کارها می‌توانند درآمدی کسب کنند. این تعریفی بود که یاسمن برای شناخت بیشتر بچه ها ارائه می‌کند. 
به گفته این مسئول، بچه‌هایی که تحت پوشش انجمن هستند یا بچه‌های افغانی هستند که شناسنامه‌ای ندارند و نمی توانند درس بخوانند و یا بچه‌های ایرانی هستند که تنها به این خاطر که مجبور به کار کردن هستند ، نمی‌توانند به مدرسه بروند. 
یاسمن در رابطه با ساعتهای درسی بچه‌ها می‌گوید: کلاسهای ما بیشتر از 2 تا 3 ساعت در روز وقت بچه‌ها را نمی‌گیرد و سعی کردیم در ساعتهای مختلف روز کلاس داشته باشیم تا با شرایط کاری بچه‌ها بتوانیم هماهنگ باشیم. 

*به امید فردائی بهتر برای تمام کودکان دنیا 
" به امید فردائی بهتر برای تمام کودکان دنیا " این شعار ماست . این جمله را "یاسمن " می گوید او که بر اساس احساس وظیفه و انسان دوستانه عزمش را جزم کرده تا با دنیای مشکلات بچه‌ها مبارزه کند. 

*جمع‌آوری متکدیان یا طرح ساماندهی 
یاسمن در رابطه با ساماندهی کودکان کار گفت : طرحهایی که در سطح شهر انجام می‌شود تنها جنبه تزئینی دارد، زیبایی شهر اهمیت دارد اما این بچه‌ها موجودات پاکی هستند که تنها به خاطر مشکلات مالی مجبور هستند، کار کنند. این طرحها کوتاه و موقتی‌ است . بنابر این بهتر است با بسیج امکانات و توانائی های سازمانها و مردم در سایه برنامه‌ریزی دقیق سعی کنیم اقدامات اساسی انجام دهیم نه اینکه با صرف انرژی و هزینه برای طرحهای موقت و کوتاه مدت فرصت را از دست بدهیم. 
به اتفاق مسئول روانشناسی انجمن ، اتاق را به قصد آشنایی بیشتر و بازدید از فضای انجمن ترک می‌کنیم. 
از پله های باریک و قدیمی با دقت پایین می‌آیم و به همراه او به داخل کلاس های درس نگاهی می‌اندازم. 
بچه‌ها در حال بازی کردن بودند اما با آمدن ما نگاهشان به سمت ما برگشت . ولی صدای همهمه همچنان ادامه داشت. 
تنها یک نگاه کوتاه نمایانگر شرایطی است که اهالی انجمن تحمل می‌کنند. دیوارهای قدیمی ،‌ کلاسهای تنگ و تاریک ،‌ میز و نیمکتهایی که به خاطر کهنه بودن رنگ خود را باخته‌اند و تخته سیاه ... 
از یک راهرو قدیمی و باریک به حیاط دیگر ساختمان انجمن رفتیم ؛ در وسط حیاط حوض کوچکی بود که گلدانهای خالی از گل و گیاه در آن می‌دیدی . اما درختی هم بود که به واسطه فصل بهار با گلهای سفید و درشت خود از میهمانان پذیرایی می‌کرد. 
در بین بچه هایی که در حیاط مشغول بازی بودند پسرها و دخترهای نوجوان هم به چشم می خوردند که در زیر درختی که در کنار حیاط بود جمع شده بودند و صحبت می‌کردند. دور تا دور حیاط، اتاقهای قدیمی خودنمایی می کردند رد پای قطره های باران و جای انگشتان شاگردان بر روی پنجره‌ها نیز حرفهایی برای گفتن داشت. 
به پیشنهاد خانم برادر وارد اتاق آموزش شدیم ‌، اتاق تاریک و قدیمی با کمترین امکانات ... 
مسئول اموزش هم دختر جوانی بود که 25 سال داشت و دانشجوی کارشناسی در رشته کامپیوتر بود او نیز با عشق و علاقه با بچه‌ها کار می کرد. سعی انجمن این بوده تا بچه‌ها و نوجوانهایی که کار می‌کنند حداقل شرایط برایشان فراهم شود تا بتوانند درس بخوانند تا در آینده با مشکلات کمتری مواجه شوند. 
"عادله قاسمی " از برگزاری کلاسهای فنی و حرفه‌ای صحبت می‌کند.‌ از مشکلاتی که وجود دارد.‌ از اینکه برگزاری این کلاسها می‌تواند از جمله اقدامات مؤثری باشد که در جهت آموزش تخصص به بچه‌ها کمک کند اما نداشتن فضای مناسب و امکانات مالی دست آنها را بسته است. 
مسئول آموزش در حالیکه سرش را به دلیل افسوسی که در دل می خورد تکان می دهد ، به مرور تجربه‌های برگزاری کلاسهای آموزشی توسط انجمن می پردازد . کلاسهای خیاطی، آرایشگری ،‌کامپوتر ، ‌موسیقی و غیره. 
مسئول آموزش حتی از فراهم کردن شرایطی صحبت کرد تا بچه‌ها حتی به نمایشگاه و یا اردو بروند. "یک دست صدا ندارد " و اینجاست که حضور همه را می‌طلبد. 
این مسئول روانشناسی انجمن گفت: 90 درصد بچه‌هایی که تحت پوشش انجمن هستند کار می‌کنند. 
همه اینها می‌تواند کودک کار را طوری آموزش دهد که به مرور زمان به یک نیروی انسانی باتجربه تبدیل شود و اینجاست که این سئوال مطرح می‌شود : آیا بهتر نیست به جای صرف هزینه و وقت توسط سازمانها در پی اجرای طرح جمع‌آوری کودکان کار ، به ساماندهی این بچه‌ها بپردازیم؟! 

*چه کسی است که ما را یاری دهد 
مسئول آموزش به بیان نکات جالبی در این زمینه می‌پردازد ، ‌یکی از این نکات نیروی انسانی است که به صورت داوطلبانه با انجمن همکاری می کنند ،‌ هستند جوانهایی که داوطلبانه اعلام همکاری کردند ،‌ هستند آنهایی که به ته شهر سری بزنند ،‌ معلمهای جوانی که آنها هم با دنیایی از عشقی غیر قابل‌توصیف به کمک آمده‌اند ‌، آمده‌اند تا دوستان خود را در این رسالت همراهی کنند. 
به همراه خانم قاسمی مسؤل آموزش به سمت حیاط دیگری رفتیم ‌،حیاطی که به تازگی خریداری شده و اتاقی که معلمها در آن استراحت می‌کنند تا کلاس بعدی شروع شود. 
مجبور شدیم از کوچه تنگ و باریک انجمن بیرون برویم. به سر کوچه که رسیدیم سمت چپ باز داخل کوچه قدیمی شدیم به سمت در آهنی با رنگ طوسی باران خورده رفتیم در باز شد اول او وارد شد. من در قاب در قرار گرفته بودم و در مقابل بچه‌هایی را که دور هم، روی صندلی و مبلهای قدیمی نشسته بودند و من را نظاره می کردند، تماشا می‌کردم. 
بعد از احوالپرسی و معرفی من به بچه‌ها توسط خانم قاسمی به سمت اتاق معلمها رفتیم. 
اتاقی که بوی نم و کهنگی می‌داد اسباب و وسایل قدیمی و رنگ تیره دیوارها که معلوم نبود چند دهه پیش رنگ را به خود دیده‌اند، همگی دست به دست هم می‌داد و تلخی مشکلات ، ‌سختی راه را بیش از بیش فریاد می‌زد. دیوارها فریاد بر سرم می‌کشیدند که نه تنها من بلکه هر کس دیگری را دچار حس بدی می‌کرد. 
به جمع بچه‌ها برگشتیم .همگی آنها افغانی بودند.با صمیمیت جایی باز کردند تا در کنارشان بنشینیم. از مشکلاتشان گفتند ، ‌از بی شناسنامه بودنشان گله‌مند بودند. از اینکه به خاطر این مشکل نمی‌توانند به مدرسه بروند. 
یکی از دخترهای افغانی که در کنارم نشسته بود خطاب به من گفت: خانم اگر هم شناسنامه داشته باشیم به واسطه شهریه‌ مدارس ، نمی‌توانیم درس بخوانیم.پدر و مادرها ندارند این پول را بدهند. 
دختر دیگری از میان بچه‌ها سرش را به‌ طرف من برگرداند و نگاهم کرد به محض اینکه صحبتهای دوستش تمام شد، گفت : من هم کار می کنم. با شنیدن این جمله احساس کردم که دوست دارد در مورد خودش صحبت کند. سرتا پا گوش شدم. «خیلی سخته. هم کار می‌کنم هم درس می‌خونم. توی انجمن چیزهای زیادی یاد گرفتم. ازشون خیلی ممنون هستم». اینها کلماتی بودند که آهسته آهسته در ذهنم جای می گرفت. 
از مسئول آموزش خواستم تا یکی از بچه‌های ایرانی که شناسنامه ندارد و نمی‌تواند به مدرسه برود را معرفی کند پس از چند لحظه برگشت و روبه من گفت که تعطیل شدند و به خانه برگشتند. 
اما مسئول آموزش که با وجود جوان بودنش ، می‌دانست که مسئولیت کمی را بر عهده ندارد، گفت: این هم یکی از مشکلاتی است که ما با آنها روبه‌رو هستیم. هر زمان که بچه‌ها تعطیل می‌شوند نگران این هستیم آیا فردا به انجمن برخواهند گشت؟ آیا خانواده‌ها باز هم این اجازه را به آنها باز خواهند داد که در کلاس‌ها حاضر شوند؟ 
به سراغ مدیر عامل انجمن رفتم و از او خواستم تا چند کلامی با او هم صحبت شوم . با مهربانی مرا پذیرفت. در کنارش نشستم و او نیز با صبر و حوصله زیادی که در او نمایان بود به بیان نحوه کار انجمن پرداخت. خانم وطنی مدیر عامل انجمن آغاز فعالیت انجمن را در سال 81 عنوان کرد و گفت: هدف انجمن آموزش و حمایت از کودکان کار است. بر اساس گفته‌های خانم وطنی از شروع کار انجمن بیش از 1000 کودک تحت پوشش انجمن قرار گرفته‌اند و در حال حاضر هم 500 کودک تحت پوشش هستند. 
از او در مورد چگونگی برگزاری کلاسهای انجمن سوال کردم و خانم وطنی هم در پاسخ گفت: کلاسهای انجمن از ساعت 5 تا 7 عصر با توجه به شرایط کاری بچه‌ها برگزار می‌شود و بر همین اساس بچه‌ها در کلاسها شرکت می‌کنند. 
وطنی از همکاری سازمانهای غیر دولتی گفت و همچنین از شهرداری که با آنها همکاری می‌کند. 
از او در رابطه با طرح جمع آوری کودکان کار پرسیدم . نیاز خانواده باعث می‌شود این بچه‌ها کار کنند و با اجرای این طرح نیاز خانواده‌ها رفع نمی شود این پاسخ خانم وطنی بود. 
خانم وطنی ادامه داد: این طرح تنها موجب هراس و ترس بچه ها می شود و بعد از یک مدتی مجددا به دلیل نیاز به کار بر می‌گردند. 
یکی از برنامه‌هایی که انجمن به دلیل نداشتن امکانات در اجرای آن موفق نبوده ،‌برگزاری کلاسهای فنی و حرفه‌ای است اما به دلیل کمبود امکانات نمی‌توانند این کار را انجام بدهند. 
مدیر عامل انجمن پیشنهاد می‌کند اگر سازمان آموزش فنی و حرفه‌ای بتواند این امکان را ایجاد کند تا بچه‌های کار با کمترین هزینه آموزش و تخصصی را یاد بگیریند اقدام مؤثری انجام شده است. 
سید نجم الدین محمدی، مدیر کل امور آسیب‌های اجتماعی شهرداری تهران اعلام کرده 70 درصد کودکان کار اتباع بیگانه هستند که عمدتا از کشور پاکستان و افغانستان وارد کشور شده‌اند. 
مسئولین انجمن همگی جوان و داوطلبانه شروع به کار کرده بودند و برایشان تفاوتی نداشت که بچه‌هایی که مشکل دارند ایرانی هستند و افغانی ‌، آن چه که اهمیت داشت انجام وظیفه ‌در جهت رفع مشکل بچه‌ها بود و بس. 
بعد از صحبت با خانم وطنی به سمت کتابخانه رفتیم تعدادی پسر نوجوان مشغول کتاب خواندن بودند. روی یکی از دیوارها شعر جالبی نوشته بود؛ نشسته بودم در کتابخانه ، کتاب می خواندم عاشقانه ،کتاب در کتابخانه فراوان بود کتاب در انجمن حمایت از کودکان کار رایگان بود، این شعر را شیریاله پسری گفته بود که پدرش چرخ‌کش است و خودش هم بعد از انجمن به کمک پدر می‌رود و چرخ کشی می‌کند. 
مثل شیریاله بچه‌های زیادی در انجمن بودند که دوست داشتند و می‌توانستند شعر بسرایند و تئاتر بازی کنند و یا کارهای دیگری انجام دهند. 
در بین بچه‌ها ، دخترهایی را دیدم که احساس کردم باید پای صحبتهای آنها نیز بنشینم. 
مرسل دخترک 11 ساله‌ای است که قند می‌شکند و تا 11 شب بیدار می‌ماند تا درس بخواند ‌،‌آن یکی مینا است که سبزی پاک می‌کند پدرش بنا است و از یک سالگی به ایران آمده ‌، مهناز هم کار می‌کند اما چون همه خانواده‌اش در یک اتاق زندگی می‌کنند مجبور است بعد از 12 شب بخوابد و نمی‌تواند حتی در نیمه‌های شب درسش را بخواند. 
حمید جوان 19ساله‌ای است که سر چهارراها ویفرفروشی می‌کند. پدرش فوت کرده و خرج مادر و برادر کوچکش را او می‌دهد. این جمله از حمید در ذهنم نقش می‌بندد. کار کردن از 7 صبح تا 12 شب برای بدست آوردن نان حلال. "کار می‌کنم تا نون حلال دربیارم ". 
از حمید می پرسم مادرت کار می‌کند؟ جواب می‌دهد مادرم مریض است و «گواتر »دارد. نمی‌تواند کار کند. برادرم هم خیلی کوچک است اما با این حال در شمال روی زمین‌های کشاورزی مردم کار می‌کند. اما چون کم سن و سال است نمی‌تواند همیشه سر کار برود. 
حمید در حالیکه از زندگیش برایم توضیح می‌دهد دستی در جیبش می‌کند و بسته‌ای از 500 تومانی به من نشان می‌دهد و می‌گوید این پولها را جمع کردم تا به مشهد بروم ، بروم زیارت امام رضا ، بروم دعا کنم تا مادرم هر چه زودتر خوب شود. 
بچه‌هایی که در انجمن حمایت از کودکان کار هستند هر کدام به سهم خود راوی قصه غصه‌ها هستند. حرفها و غصه‌ها پایانی ندارند، ‌محبت نیز اینجا پایانی ندارد. 
انتهای پیام/ز 
گزارش از افسانه السادات حسینی - خبرگزاری فارس

!! نوشته شده توسط محمدرضا | ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/٤/٢٧ نظرات ()